تبليغاتX
اعترافات شطرنجی























اعترافات شطرنجی

وقتی سیم جاروبرقی را از برق بیرون کشید کل خانه را از نظر گذراند تا نتیجه ی کارش را جستجو کند . نگاهش روی آینه ی دیواری ثابت شد . جلوتر رفت .نگاهش از روی تصویر درون آینه تکان نخورد .

دستش را بالا برد و روی صورتش گذاشت .  خطوط چهره اش را لمس کرد ، گویی میخواست زندگی را روی صورتش دریابد.دست دیگرش را روی  پیشانیش گذاشت . انگشتانش را روی لب های خشکیده اش گذاشت . رژلب قهوه ای رنگ جلوی آینه را بازور روی لب های خشکش کشید ! صورتش را در دست گرفت و به چشمانش در آینه خیره شد . ناگهان گویی چیزی یادش آمده آمده باشد هراسان با دستمال نم دار در دستانش لکه ی روی آینه را پاک کرد و بلافاصله از آن رو برگرداند و دور شد .

به آشپزخانه رفت و کمی از خورشت قرمه سبزی روی اجاق گاز چشید تا مطمئن شود چیزی کم ندارد. زیر گاز را کم کرد.

لباس های خیس را از ماشین لباس شویی بیرون کشید و درون تشت قرمز رنگ گذاشت .لباسی که از همه کوچک تر بود را به بینی خود نزدیک کرد وبا تنفر از بوی تمیزی و تاید لباس را درون تشت پرتاب کرد.

تشت  به دست به سمت در خانه پیش رفت که صدایی متوقفش کرد !

شد خزان گلشن آشناایی.....

سرجایش نشست .چشم هایش را پاک کرد ! تلویزیون را خاموش کرد !تشت قرمز را از روی زمین برداشت و بی اعتنا به صدای زنگ تلفن و نگاه آدمهای قاب شده ی روی دیوار راه پشت بام را در پیش گرفت !

لباس ها را روی طناب پهن کرد . شدت باد کارش را مشکل تر میکرد ولی به هر ترتیبی بود لباس های کوچک و بزرگ را روی رخت پهن میکرد و با گیره به جنگ باد میرفت .

سمت لبه ی پشت بام رفت . پشت خانه فضای سبز کوچکی بود که به محل بازی بچه ها تبدیل شده بود !پسر بچه ای زمین خورد و صدای گریه اش تا آسمان طبقه ی پنجم پیش رفت . صدای بچه آشنا بود ! نفس زن در سینه اش حبس شد صدای پسرش را تشخیص داد خواست راه حیاط را پیش بگیرد که دختر نوجوانش را دید که به کمک برادرش می شتابد. لبخند تلخی زد .

روی لبه ی پشت بام رفت .باد شالش از روی سرش به روی شانه اش انداخت . شال را برداشت و به دست باد سپرد

صدای گریه ی بچه هنوز اذیتش میکرد .صدای نوای سال های کودکی ...شد خزان ..گلشن آشنایی . چرا مشق هاتو ننوشتی ؟!

عروس خانم وکیلم ؟؟! بله ! پدرتون به رحمت خدا رفتند . مژگان شام چی داریم ؟! مامان بهم دیکته بگو !

صدای مهیبی اهالی محل را میخکوب کرد . زن خود را به دستِ باد سپرد !

همین !

و هیچ کس نفهمید چـــرا...

  • (شاید) دلایلی هستن که فقط برای خود آدم تعریف میشن و برای دیگران همیشه به صورت یک مسئله ی تعریف نشده باقی می مونن !سعی نکنید همه ی دلایل رو بفهمید . چون نمیفهمید !و فقط خودتونو اذیت میکنید !شاید دلیلی نباشه اصلا
  •  گاهی روزها به این فکر میکنم که اگه یک دقیقه از کارهام جلوتر بودم منم جزیی از جمعیت هراسان اون پارک کوچک میشدم. من نبودم ولی چرا صدای افتادنشو گاهی میشنوم ؟
  • در آستانه ی روز زن ...برای زن هایی که همه ی روزهایشان معمولی بود ..برای زن هایی که  فقط سکوت کردند ....برای آنها که" بی دلیل"  شدند. ....
  • به سلامتی کامپیوترم بعد از یک دوره مریضی سخت تقریبا خوب شده !:دی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:38 توسط رها| |

باران می بارید

تو رفتی ...

مدت هاست می نویسم

  آن مرد ،

             در باران

 

"رفـت" .....

  • با شلواری که تا زانو خیس شده بود ...

    من ِ کنار ِ خیابون اهمیتی نمی داد به ماشین هایی که با سرعت از روی چاله های پر از آب کنارش رد میشدن و از چیزی که بود خیس ترِش میکردن ....

    فقط قدم می زد .

  • شاید واسه آدم های دیگه در باران "آمد" ...کسی چه میدونه. ولی الان هوا خوبه ... باورکن!

  • از سن جدیدم بدم میاد .تو سن قدیم بودیم خوش بودیم. (کسی میدونه ویرگول بلاگفا کجاست؟!)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:44 توسط رها| |

یه نگاه به لیست کارهای عقب مونده م که قرار بود تو تعطیلات انجام بشن میندازم،

یه نگاه به لیست بلندبالای کتاب هایی که باید میخوندمشون و کتاب هایی که دوست داشتم بخونمشون ،

و یه نگاه به لیست فیلم هایی که باید می دیدم  و یا دوست داشتم ببینم .

سعی میکنم دلمو خوش کنم به لیست اول که از بین هزارتا 3تاش تیک خورده و به خودم امید میدم که هنوز وقت هست ، تمومشون میکنم !

و به این فکر میکنم که این بشر درست بشو نیست. واقعا چه فرقی داره سال قدیم و سال جدید وقتی هیچ تغییری نمیکنی ؟!

و هم چنان در سال 91 منتظر شنبه ای هستم که از راه برسه و شروع به انجام کارهای عقب افتاده م بکنم و جلو بیفتم ،و امیدوارم شنبه ی مورد نظر نه فقط برای من بلکه برای همه به زودی از راه برسه و خودشون نشون بده :دی

نوروز کاری از مانا نیستانی

  • دلم واسه سال 90 تنگ میشه.نمیدونم چرا :(: 
  •  خوب نیست نو شدن سال وقتی که نو نمیشی ...هر روز کهنه تر از دیروز.... !
  • دارم به 14 فروردین فکر میکنم ...آخه چـــــــــرا ؟؟! من حاضرم این از خودگذشتگی رو کنم که همه تعطیل باشن ولی تعطیلات همچنان ادامه داشته باشه !
  • دلم برای تهران آروم و خلوت ، بی ترافیک و آسمون آبی و پرستاره ش تنــــــــــــــــگ میشه .
  • کلاه قرمزی ببینید تا تموم نشده  (:

راستی بسیار مهمه : پیشنهاد شما برای تفریح و سرگرمی متنوع برای یه دختر تو این مملکت چیه ؟!!! به جز چیزای فوق العاده تکراری مثله سینما ....! حتما نظرتون رو اعلام دارید و ملتی را شاد کنید !

ضمنا این طرح کرایه ی دوچرخه فقط به مردها دوچرخه کرایه میدن و به زن ها نه !(فقط خواستم این طرح رو به کلی زیر سوال ببرم و بگم زندگیه داریم ؟)

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 18:48 توسط رها| |

یکی بود یکی نبود . یه روز بود که چهار شنبه سوری بود ......

چهارشنبه سوری پارسال به همراه فک و فامیل پاشدیم رفتیم یه کم قدم بزنیم و ببینیم چه خبره ...والا از اونجا که جشن های سنتی و ملی مون هم زین پس برای برگزاری منوط به اجازه ی کتبی می باشند و مجوز میخوان همونطوری که مستحضرید ...اینجا هم پرررررر بود از نیروهایی که اومده بودن امنیت ما رو حفظ کنن ... خلاصه ما هم برای اینکه بدی هارو بترکونیم چیز یعنی دور کنیم از خودمون ، مطابق رسم هرسال ،همون نزدیکی ها از کنار جوی آب یه بسته ترقه ی بی خطر خریدیم چون بچه ی خوبی هستیم !:دی فقط یه کم نه این که فکرکنید زیاد ها یه کم، یه کم اندازه ش از سالهای پیش بزرگتر بود ... منم گفتم عیب نداره به سایز نیست که، اینا همشون بی جونن صدا ندارن بابا .... خلاصه به ادامه ی مسیر ادامه دادیم و من داشتم با خودم فکر میکردم بذار این همه پول دادم چهارتاشو امتحان کنم ببینم اصن سالمه یانه .... خلاصه از اونجایی که من کسایی رو که بخوام نمی بینم عمرا .. اصن این نیروهای مردمی رو هم ندیدم و یه دونه ترقه به سمت عقب پرت کردم و بعد به ادامه ی مسیر پرداختیم و داشتم فکر میکردم نامرد خراب بهم فروخت صدا نداشت اصن !که صدای مهیبی کنار گوشمون تن و بدنه یکی از نیرو جونا رو لرزوند و از جا پروندش...و  فک و فامیل را به جوش و خروش وا داشت که واه واه نمیبینن ما داریم رد میشیم؟ و از این چیزا ! و خدایی من خودم تو شوک بودم که شنیدم چند نفر که دارن از جلو میان هی بهم میگن دمت گرم آفرین و از این حرفا ....و بعد صدا داد و بیداد نیروهای مردمی بی تربیت میاد که کدوم (....) اینو انداخت؛بیاد خودشو معرفی کنه و از اونجایی که هیچ بنی بشری اونجا نبود جز ما!دوهزاریه افتاد و فهمیدم چه کار زشتی کردم و بعدترش فهمیدم از شانس من افتاده تو چاله ی کنار پای یارو جون ...صداش دوبرابرم شده بود!!!خلاصه دوست موستاشونم با موتوراشون اومدن و چند تا پسری که داشتن از روبه رو میومدن رو گرفتن و گفتن شما بودین ؟! دیدین کی اینو زد؟!و منم با بسته ی ترقه هام به دست، یه لبخند ملیح به پسره زدم که یعنی جون مادرتـــــــــــــــــ ! پسره گفت نه که ندیدم ... ! خلاصه ما هم شالمونو پیچیدیم دور مواد محترقمونو در حالی که اصلا نترسیده بودیم سریعا به مسیر خودمون ادامه دادیم ....

این بود انشای من !

  • ولی خدایی دمشون گرم هیجان آفرینی میکننااا ...!!! واسه روزمرگی مون خوبه اصن ....نیازه! :دی
  • قدیم ندیماااا ....همه جمع میشدن وسط کوچه یه آتیش روشن میکردیم .از روش میپریدیم .. سیب زمینی توش مینداختیم... بعد نوش جان میکردیم ....خلاف بزرگه کار پسره همسایه مون بود که سیم آتیش میزد و تو هوا می چرخوند .... و چهار تا بسته سیگارت و منور .... همیـــــــــــــــن! الان شده میدون جنگ . باید بدویی تو خونه که یه وقت مجروح این جنگ نشی . (یا خودت هم بجنگی!:دی) ولی ما هنوزم که هنوزه آتیشو روشن میکنیم هرچند کوچیک باشه ...هرچند دیگه کسی جمع نشه و هرچند دیگه توش سیب زمینی نباشه (: شما چطور؟!
  • من میخوام بدونم مشکل مم0 ل0کت ما بزن برقص جوونای افسرده ی مائه؟ تو شب چهارشنبه سوری ؟؟!! کارناوال شادیه ؟!!! نه آقای اخمدی مقد*م ....ما باید به فکر مشکلای عمده ی مملکت باشیم ...مثله اعتیاد ، دزدی ، تجاوز ....نه؟؟!! بهتره که جوونا و نوجوون ها با نارنجک های دست ساز خودشون بترکن تا شادی کنن و به گناه بیفتن خدایی ناکرده ..... !!!  

بعدا نوشت: چه زیاااد شد ! ببخشیــــــــــد! [یه آدمه نادم و خجالت زده ]

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:31 توسط رها| |

باران: کیا ر.ا.ی دادن؟؟

اونا: ما...ما...

ما..

ما...

مااا.....

باران: خب باشه...فهمیدم!!!

======

رها: خب حقه ته ..خب حقه ته دیگه!

دل$ر 2تومنی ...سکه ی 1تومنی از نوع میلیون ... اخ!تل!س سه هزارتایی از نوع میلیارد

زور و جبر از نوع ب.! توم 

خب شاید حقه ته ..... منتها نگران اون دسته از آدم هایی هستم که حقشون این نیست 

و نیست..

با اجازه ی بزرگترا افتخارمون انگشت های پاکمونه!


رها تر از باران: انقدر "شعار" نده..

خواهشا.........

حیف اونایی که واسه ما "مُردن"

الکـــــــی....


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 16:13 توسط رها تر از باران| |

دست هایم را دوباره می شویم ،

صورتم را آب میزنم ،

دوش میگیرم، برای بار چندم .

شیشه ی عطر خالی می شود.

کاش غذا را هم میشد شست !

عطرم، چرا بی بو شده؟

        دست هایم هنوز رنگی ست .

خاطراتت دوباره جان گرفتند،

این روزها همه چیز رنگ و بوی تو را گرفته . . . . !

  • اگر تو باز نگردی،

     امید آمدنت را به گور خواهم برد

     و کس نمی داند که در فراق تو دیگر

     چگونه خواهم زیست ،

    چگونه خواهم مرد . . . "حمید مصدق"

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:17 توسط رها| |

کاش تلخی زندگی کمی هم الکل داشت،

شایدمستمان می کرد و نوش می گفتیم.......




- عکس نداره...:دی!! می دونی که..!!

- البته میتونیم بکشیم..با اینا


- پست کریسمس یکم تندرویانه(چی گفتم!!؟) بود...شرمنده...

- ولی چه کنم که از هر زاویه ای کریسمس و بابانويل رو بیشتر دوس دارم...!!

- و... بازم شرمنده که دیر به دیر میام...

- شرمنده رها...

- چقد شرمنده شدم تو این پست!!! دشمنم شرمنده بابا!! :دی


نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:39 توسط باران| |

همه جا رو مه گرفته ....

نشسته ...

یه جای تاریک و خلوت .....

سرش پایینه ..... خودشو جمع کرده !

میرم کنارش می شینم ...دستشو از روی سکو برمیدارم و میگیرم تو دستم ....! سردتر از چیزیه که فکرشو میکردم !دستاش میلرزه !

دستشو نوازش میکنم .... نوازش میکنم ..... سکوت مرگبار تمومی نداره !

سرشو بالا نمیاره !

سعی میکنم به خودم مسلط باشم !

میگم "میدونم بهت بد کردم ....!! اذیتت کردم !"

نگاهش به زمینه !!! موهاشو کنار گوشش میزنم !

"بیشتر از توانت ! "

"خسته ت کردم "

"میشه بخندی؟! !"

سرشو میاره بالا ....نگاهم نمیکنه .....به دور دست نگاه میکنه !

جهت نگاهشو دنبال میکنم .... به "هیچ" میرسم ! نمیدونم با نگاهش کجا رو اینقدر عمیق نگاه میکنه !

بغلش میکنم !!!  آروم میگم ببخشید !

دستشو محکم تر میگیرم !!! بلندش میکنم ...میریم جلو ...درو باز میکنم ! میریم بیرون !

اینجاهمه چیز سبزه ... آسمونش آبی تر! ولی نه ...آبیه آبی نیست ...هوا گرفته ....!! باد موهاشو پخش میکنه رو صورتش !

سبزه ها تکون میخورن !

به سختی راه میاد ! شکل راه رفتنش عصبی م میکنه ! جلوی اشک هامو میگیرم !

کمکش میکنم !!! پاهاشو به سختی از روی زمین بلند میکنه و دوباره روی زمین میذاره !

میشینیم روی نیمکت !

جز صدای باد صدای دیگه ای نیست .....چرا صدای سکوت هست !!! سکوتِ لعنتی!

آروم تر شده ! دیگه نمیلرزه !!

 میگم ببخشید ...سرشو میاره بالا ...به آسمون یه نگاه میندازه و باز روبه روشو نگاه میکنه !!

جهت نگاهشو دنبال میکنم !میفهمم...میدونم ....چشم دوخته به انتها !!

به انتها نگاه میکنم ...

به انتها نگاه می کنیم !

انتهای من تار میشه .......تـــــــار!

زیر لب بازم میگم "ببخشید" لعنتی دست خودم نیست ! ):

+ در مرز میان واقعیت و خیال اتفاق افتاد !

_ هر ازچند گاهی با روح خود به شدت خلوت کنید !!

+مخصوصا اگه مثه روح من ......

_ مخصوصا اگه مثله من اذیتش کردین ...اذیت که چه عرض کنم ....عامیانه ترش (با عرض معذرت) "سرویس" ش کردین! :(  :( :(

+ :(

  • آهنگ  "شب بخیر" سینا حجازی را زین جا دانلود کنید ...گوش کنید !:) برف بازی پست قبل را دَرِش بیابید! :دی

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:58 توسط رها| |

Design By : Night Melody